پیرمرد و عصا
بسمه تعالی
پیرمرد و عصا
هوایی سرد و خشک
بهاری به رنگ خزان
مات و مبهم ، ناامید
پیرمرد چونان شیری زخمی و بسته
نشسته بود تنهایی به کناری و شکسته
جرمش بدترین گناهان
جزایش سخت ترین تاوانها
او که پناه بود مردم را زمانی
امانش داده بود حال یک عصایی
اما نمیدانست که تقصیر او عاشقی است
دلباختگی ، دل دادگی ، شیفتگی است
شیدای عشقی ممنوع
عشق به خاک ، وطن ، میهن
آه ایران من ، ایرانمن
رضادویده
جمعه بیست نهم اسفند ماه یکهزار و سیصد و نود و نه
من رویایی دارم