قصه دل

((قصه ی دل )) 
*دلم کمی محبت می خواهد*
خوب تربیتش کرده ام
گدایی بلد نیست
معزز دلی است 
اما باز
*دلم کمی محبت می خواهد*
کاهش در صبح امید
مهر تو بسان شبنمی
گلبرگ خشکیده قلبم را تازه گرداند
آری
*دلم خیلی محبتت را می خواهد*
رضا دویده
چهار شنبه ، بیستم مرداد ماه یکهزارو چهارصد

کارگر

کارگر
خورشید سوزان جنوب
و
کارگری غرق در عرق خود
برای لقمه ای نان
داشت خفه می شد
آنسو
جوانانی در حسرت مبادله جان با نان ،
رشک به کارگر قصه ما می بردند
شور بختی چاهی است تاریک و بی انتها
رضا دویده
سه شنبه نوزدهم مرداد ماه یکهزار و چهارصد

پشیمانی

پشیمانی
از پیروزیهایت لذت ببر
و از شکستهایت عبرت بگیر
اما
هیچگاه پشیمان نشو
که ندامت قفس است
و تو اسیر در گذشته ای تاریک خواهی ماند ۰
رضا دویده
یکشنبه هفدهم مرداد ماه یکهزار و چهارصد

دل

زمانه دونده ی خوبی است
برعکس دل
که همیشه آن قدیما
جا میمونه
ودر آخر
تو مانده ای
و یک نخ سیگار
رضا دویده
یکشنبه دهم مرداد ماه یکهزار و چهارصد