دنیا

چهل و سه یلدا از عمر من گذشته است
اما هنوز در هفدهمین نوروز زندگانیم
عاشق نوجوانیم
چه بخواهم یا نه بزرگ می شوم و شاید هم زود پیر
دنیا جایی برای عشاق نیست
رضا دویده
سه شنبه بیست و نهم آذر ماه یکهزار و چهارصد و یک

تنهایی

نمی دانم عالمی هستم اندر بند ابلهان
یا که جاهلی سفیه در جمع علمائ
تنهایی فرجام این ناسازواری است
رضا دویده
سه شنبه سیزدهم دی ماه یکهزار و چهارصد و یک

پیری

تو را که دیدم پس از سالها سخت پریشان شدم
گذر زمان در سیمای تو بغایت هویدا بود
‏ خود را در آینه نگاهت یافتم واضح و شفاف
‏ پیر شده بودم بی خبر
‏ این پیری به تاوان زندگی است .
‏رضا دویده
‏سه شنبه بیستم دی ماه یکهزار و چهارصد و یک

بازیگوشی

بازیگوش می شود این درون کودک من گاهی
دست کوچکش را می فشارم محکم مبادا که به خطا نرود
هرچه سخت بر او میگیرم لجوج تر می شود
شیطتنت هایش آرام می کند روان خسته ام را
کاش بزرگ نشود هیچوقت این درون کودک من
رضا دویده
بیست و دوم دی ماه یکهزار و چهارصد ویک

باش

هستی ، بسان ستار ه ای زیبا برای این قلب خسته
می بینمت هر شب در آسمان
دیدنت آرام می کند مرا
دوریت می سوزاند روحم را
لبم میخندد اما چشمانم می گرید
ویران است وجودم از این ناسازواری
باش حتی اگر دور
رضا دویده
سه شنبه بیست و هفتم دی ماه سرد و بارانی یکهزار و چهار صد و یک

معنا

گشتم سالها
یافتم اکنون
معنای زندگی را
اندر چشمان تو

رضا دویده
پنجشنبه بیست و نهم دی ماه سرد سرد یکهزار و چهارصد ویک


سراب

آدمها سرابند سراب
از دور بسیارند بسیار
اما در نزدیک
فقط آدمند آدم
رضا دویده
چهار شنبه سوم اسفند ماه یکهزار و چهارصد ویک

دروغ

دروغ به شیرینی لبهای توست
آنگاه که بوسیدمت فهمیدم

امید

و من در انتظار صبح
با نخ هایی از جنس سیگار
ریه هایم را به تاول کشانیده ام
خسته از این شب طولانی به امیدی نشسته ام
کاش نا امید نشود این امیدواریم
رضا دویده
چهارشنبه هفدهم اسفند ماه یکهزار و چهارصد و یک