فرصت خداحافظی
بسمه تعالی
«فرصت خداحافظی»
نویسنده : رضا دویده
نمی دانم چرا مادر هیچوقت من را نصحیت نمی کند . خیلی دوست دارم برای یکبار هم شده مرا بهگوشه ای فرا بخواند و نصحیتم کند . حقیقت را اگر بخواهید نمی دانم نصحیت چیست و چه معنایی دارد . اخیرا با یکی دوست شده ام . جاسم صدایش می کنند . اوایل که پیش ما آمده بود خیلی بی قراری می نمود . می گفت مادرش همیشه در خصوص موتور سواری و سرعت زیاد او رانصیحت می کرده است . او هم به مادرش احترام میگذاشته و قول می داده که دیگر با سرعت زیاد موتور سواری نکند . ولی تا روی موتور مینشسته روز از نو و روزی از نو . البته از زمانیکه مادرش پیشش امده احوالش خیلی بهتر است و آرام شده .
مادرم رو خیلی دوست دارم . یادم هست یکبار دستانش را روی من گذاشت و آنها را سپرم کرد تا نسوزم . پدرم هم خیلی مهربان است.. عاشقش هستم . یادم می آید خودش را روی من و مادر انداخت . کمرش رو به آتش تقدیم کرد که شاید قانع شود و دست از سر من و مادر بردارد که بر نداشت .البته الان هر سه نفرمان حال و روزگار خوبی داریم . گاهی دستان مادر و کمر پدرم تاول می زند ولی روی هم رفته حالمان خوب است .
الان چهل و اندی سال است که به دنیا امده ام . به گفته ی مادر به آن دنیا امده ام . شاید باورتان نشود به ان دنیا آمدنم را به یاد می آورم. وقتی که آمدم هوا خیلی گرم بود . گرم نبود داغ بود ، سوزان بود . مادر با دستانش من را به سینه خویش محکم چسبانده و پدر خودش را به روی ما انداخته بود . چند لحظه بعد من و والدینم و افراد زیادی ، همراه هم از آنجا رفتیم . هوا خوب شده بود . ولی هیچکس جز من آرامش نداشت . زیرا همراه با پدر و مادرم بودم و چیزی بیشتر از این نمی خواستم . ولی پدر و مادرم و همه کسانیکه در آن شب با ایشان به اینجا آمده بودیم تا مدتها در بهت و حیرت ناشی از اتفاق آن شب عجیب بودند .
به شما گفته بودم مادرم هیچوقت نصحیتم نمی کند . ولی همیشه یکجمله ای را به من میگوید .البته فقط او نیست پدر و کلیه همراهانمان هم مدام آن را تکرار می کنند :
« در آدم سوزان سینما رکس ، به ما فرصت خداحافظی ندادند» .
تقدیم به شهدای سینما رکس آبادان
رضا دویده
جمعه بیست و چهارم مرداد ماه یکهزارو سیصد و نود و نه
من رویایی دارم