بسمه تعالی
                 « رفاقت و سیاست»
نویسنده : رضا دویده
«توجه این داستان بر اساس تخیلات نویسنده بوده هرچند رگه های واقعیت در ان به وفور مشهود است »
هوای اتاق گرم و گرفته بود  و نفس کشیدن دران دشوار می نمود . پیشوا داشت  بر روی تخت استراحت می کرد . نگاهی به سرم انداخت . قطره ، قطره و ارام چکانیده می شد . بطری سرم نیمه را گذرانیده بود . گویی ساعت شنی عمرش را می دید که داشت به پایان خود  نزدیک می شد اما اینبار قصد از نو شروع شدن را نداشت و پیشوا ان را خوب می دانست . کمرش خسته از نوازش تشک بود و او دیگر ان را نمی خواست . با یک دست حفاظ پلاستیکی تخت را گرفت و دست دیگرش را روی تشک اهرم کرد تا تن رنجورش را از ان جدا کند و بنشیند . پرستار به سرعت  نزدیکش امد تا او را کمک کند . حال که توانسته بود بنشیند ، برای بلند شدن و پوشیدن دمپایی ها کمک پرستار را می طلبید .وقتی که توانست بایستد  به سمت پنجره حرکت کرد .
_رهبرم چه می خواهید امر کنید .
_پنجره را باز کن نفسم سنگین است .
پنجره که باز شد اتاق نفسی تازه کرد . ریه های پیرمرد پر شد از هوای تازه . نگاهی  به بیرون انداخت . پرستارها و پزشکان را می دید که مشغول رفت امد بودند . ان طرف تر عکاسان و خبرنگاران منتظر شکار اخباری تازه از رهبر بستری دربیمارستان ، لحظات را بر جان خود می ساییدند . پیشوا دستی برای انها تکان داد . همهمه ای در بین خبرنگاران و عکاسان ایجاد شد . پیرمرد روبه پرستار کرد و‌گفت : این هم روزی امروز اینها. خوبه روزی امروزشان را هم‌گرفتند . کمکم کن بنشینم روی صندلی .
پرستار روی به پیشوا کرد و‌گفت : الان کمکتون میکنم و بعد گیره لوله سرم رو شل میکنم که سرم تمام شود تا شما بدون سرم راحت شامتان را میل نماید .پبشوا‌ نگاهی عمیق  به پرستار کرد . نگاهی که نود سال‌زندگی در ان معنا می یافت  . تن پرستار به لرزه‌افتاد . گلویش خشک شد  ولی از هیبت ان نگاه نمی توانست اب دهان را طلب کند . 
_نیازی نیست رفیق این اخرین سرم منه 
پرستارهیچ نگفت و نمیتوانست چیزی بگوید زیرا سنگینی نگاه پیشوا او را لال کرده بود . 
در اتاق به ارامی کوبیده شد . تق تق . سر پرستار برای تعویض شیفت همراه با پرستاری جوان و‌میز چرخدار غذا به اتاق وارد شدند . 
_رهبرم ایشون ماریا از اعضای وفادار حزب ، فارغ التحصیل با بالاترین نمره از دانشگاه هاوانا و پرستار این شبفت شما هستند . پیشوا چشمانش دیگر سو و دیدکافی نداشت اما جثه و نام ماریا او را ترغیب کرد که او را به نزد خود بخواند . دختری با چشمان سیاه ، موهایی پر پشت با فری درشت . لب ها و بینی که در صورتش پیدا نبودند و‌پوستی گندم گون .
  قدش متوسطه ولی با پاشته بلند ازتو بلند تر میشه نباید بگذاری با پاشنه بلند باهات بیرون بیاد ارنستو . ان وقت دوستانت میگن نامزد« چه » از او بلند تره . ارنست به فیدل نگاهی انداخت و با لبخند گفت : بگذار بگن دختره می ارزه . بعد لبخندی پر از شوق زندگی بر لبانش نقش بست و گفت فیدل میرم ببینم مخش رو می تونم بزنم یا نه . 
_ پیرهنت بو میده لااقل تو این هوای گرم این عطر رو به خودت بزن ، بیا بگیرش .
«چه » عطر پیشکش فیدل رو بخود زد . اما نه با ان حمام کرد . بویی عجیبی از «چه» ساطع می شد بوی تند عرق که با عطر فرانسوی قاطی شده بود . 

 _رهبرم حالتون خوبه 
پیرمرد به خود امد . خاطرات ارنستو چگوارا رهایش نمیکرد . هرشب و هر روز  «چه» را در رویا های خود می دید ‌. انها دوستان صمیمی و به مانند دو برادر بودند . 
_ بله ممنونم دخترم دستم رو بگیر تا از صندلی بلندشم .
_ اخ دستم رو کندی«چه» 
_ بلند شو پیروزی نزدیکه انقلاب ما داره پیروز میشه اگر من دستت رو نکشم دشمن ان را میکنه 
_چکار کردی رفیق ماریا دست پیشوا مون اذیت کردی 
دخترک بر خود لرزید . رنگش پرید . نمی دانست چه شده و چه خطایی کرده است . 
_ نترس رفیق، چیزی نشده هذیان مرگ مرا فراگرفته است . 
سپس با نگاهی که از خشم و غم خبر می داد رو به سرپرستار کرد و‌گفت : ما انقلاب کردیم که ازاد باشیم و اجازه خطا کردن  داشته باشیم نه بله قربان گو و‌چاپلوس . 
_  ما هدف والایی داشتیم نجات و ازادی کلیه ملت ها الان که به حکومت رسیدیم نباید از ارمانهایمان دست بکشیم ، فیدل تو دیگر انقلابی نیستی 
فیدل دستی به ریشش کشید . خشم و عصبانیت ذره ذره وجودش را درنوردیده بود . بسان اتشفشان در شرف انفجار . اما حق با «چه » بود . خوب که به حرفهایش گوش میکرد صدای وجدانش را هم می شنید . رو به چه کرد . سری که‌هیچوقت پایین نرفته بود  در مقابلش به پایین انداخت و گفت : رفیق برو 
بلا چاو رفیق

_ شرمنده هستم سرورم . منظوری نداشتم الان به همراه پرستار قبلی خارج میشویم . ماریا در صرف شام به شما خدمت خواهد کرد .
پیشوا نگاهی به ماریا کرد و‌گفت شام چی داری
_ سوپ مرغ 
_ سیگاربرگ همراهت داری
_ نه 
_ هوس سیگار برگ‌ اصل وطنی کرده ام
_ برای شما‌خوب نبست 
_ نگاه کن ببین سرمم داره تموم میشه این ساعت شنی عمرمه ولی قابل تمدید نیست . 
_میدونستی چگوارا اخرین غذایی که قبل از تیرباران شدنش‌خورده چی بود ؟ 
_ سرورم میگن شهید خلق چگوارا اخرین بار یک بشقاب سوپ میل کرده  ان هم سوپی که یک زن ازادیخواه براش پنهانی اورده بود .
_ امشب من هم سوپ دارم اخرین شاممه 
_ سرتان سلامت و عمرتان طولانی ، سایه شما بلند باد 
پبشوا لبخندی تلخ زد و گفت من و  تو  خوب میدانیم که داری تعارف میکنی ولی شاید به قول خودتون در مرحله انکاری . بیخیال بیا کمک کن کمی سوپ بخورم .
پیرمرد اندک اندک شامش را میل کرد . غذا طعم  عجیبی داشت  . طعم مرگ و زندگی . 
_ بس است دیگر کمک کن برخیزم 
_ نه استراحت کنید رهبرم
_ دختر گوش بده نمی خواهم در بستر بمیرم کمکم کن که سرپا و روی دو پای خودم بمیرم همانطور که «چه» مرد .
پرستار دست پیرمرد را گرفت و کمکش کرد تا برخیزد . پیشوا دست راستش را بر دوش پرستار تکیه داد و با دست چپش میله سرم را گرفت . پوست پیرمرد تاب میله را نداشت . دستش کبود شد . 
_سرورم دستتون کبود شد . شرمنده ام کاشکی بیشتر دقت میکردم 
_ چیزی نیست حداقل در مقابل دست قطع شده «چه » چیزی نیست . دست چپش را از بولیوی برایم‌کادو فرستادند . ان دست را خوب می شناختم . دستی بود که برای پیروزی انقلاب و ازادی بارها به داد دست راستش رسید بود . 
_ او یک انقلابی بود یک ازادیخواه 
پیرمرد روبه پرستار جوان کرد و گفت : بله او یک انقلابی بود ، اما من چی هستم 
_ شما هم یک انقلابی هستید 
_نه من انقلابی نیستم ، بودم ولی از شبی که از چگوارا خواستم کوبا را ترک کند به  سیاستمدار تبدیل شدم .
پیرمرد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت . شب بود و چراغهای رو به پنجره اتاقش را‌جهت اسایش و ارامش وی خاموش کرده بودند . سنگینی و گرمای دستی را بر شانه اش حس کرد . این حس را در جوانی بارها درک کرده بود . صاحب دست را شناخت . «چه» بود احساس غریبی بر جانش افتاد . حس فرصت جبران . حس زیبای بغل کردن ،  بوییدن  و‌بوسیدن  از دست رفته ها . حس توانایی التیام درد و زخم هایی که همیشه بر دل می مانند حتی اگر نود سال هم عمر داشته باشی و حاکم و رهبر بلامنازع کشور . 
_« چه» تویی باورم نمیشه ، بگذار بغلت کنم سالهاست دارم حسرت بغل کردنت رو میخورم .
پیرمرد اشکهایش همچون باران بهاری جاری گشت . نفسش تنگ شد و قلبش سنگین . 
_ اره من هستم مگر من رو یادت رفته .گریه نکن مرد، ارام باش دوست خوبه من . باید برویم . دوستان انقلابی مون منتظرند .
_ من رو دوباره دوست خودت صدا کردی من یک سیاستمدارم . یکبار تو را به کشتن دادم . من نه ازادم و نه انقلابی 
_ مرگ یک انقلاب است و تورا ازاد می کند . ازاد از بند سیاست . البته من را هم ازاد کرد . رها از دست ایدیولوژی .  باید برویم دلم  واست خیلی تنگ شده  .
اخرین قطره سرم که چکانیده شده سنگینی پنجاه سال تاریخ یک ملت بر دوش ماریا افتاد .
« رضا دویده پنج شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۸»