عشق ، ترس ، اشفتگی
بسمه تعالی
عشق ، ترس ، اشفتگی
نویسنده : رضا دویده
چقدر زیبا میخندی . نمیدانم چرا خنده ات همیشه مرهمی بر الام من است . چهره ی سبز گونه و چشمان نیمه بادامی تو ، من را مسحور خود می کند . پیچش موهایت جسم مرا بهرقص سماع می کشاند . بی اختیار می چرخم و می گردم ومی رقصم . نمی توانم بایستم . من نمیرقصم ولی عشق توست که مرامیرقصاند . الان ، حالزمین را می فهمم . او همعاشق خورشیدخانم بوده است . عشق تو ای سیاه چشم مرا هر لحظه می میراند .ولی من با تو زنده ام . شاید دیگر نفسی نداشته باشم که بکشم ، ولی میبینم که باز به دور تو می گردمومی رقصم . بر بوم نقاشی ، مژگان تو را تصویر کرده ام . مژگانت انگشتان مراصدا می زند . لختی بعد با لمسشان ، گویا چنگ می نوازم . چه صدای زیبابی دارد این الت موسیقی وقتی تارها ، خود اختیار نوازنده را به دست می گیرند . قلم مو را با رنگ قرمزی که از رز های سرخ ساخته ، اغشته ام ، تا شاید بتوانم رنگ لبانت را به نقش در اورم . چقدر زیبایی ! گویا باز دارم می چرخم . دوباره به دور بوم نقاشی ات می گردم . سماع ، من را با خود می برد . می گردم ومیچرخم و میرقصم . ای زمین ، حال ، من دردت را میفهمم اما تو نمی توانی که درک کنی، گرمای اتش عشقی که می سوزاند و می درد جگرم را . عذر تقصیرت پذیرفتنی است اما همیشه به یاد داشته باش که سایه عشق من بسیار بسیار بلندتر است . حسادت نکن . حسود نباش .که این از فضل و کرم یار من است . اه از اتش حسادت و وای از زخم چشمانت که مرا به روی خودت انداختی . قلم موی رنگینم بر پیشانی تصویر معشوق افتاد . خسوفی پریشان ، ماه چهره ی یارم را مشوش می کند . چیزی به همراه ندارم که از چهره ات غبار بروبم. پیراهن نظامی ام را از تن در اورده ام تا با ان خسوف ماه رویت را به نماز برطرف کنم . دستانت را به من بسپار . اه که ان کبودی از پشت دستت رنگ نباخته است . خوب یادم می اید . در کوچه با هم بازی می کردیم . کودک بودیم بی غم.ان روزها هوا چقدر خوب بود و نشاط بخش . یادت می اید که من یک تکه چوب به دست داشتم و یکی از چرخهای دور انداخته شده دوچرخه استوار تامسن انگلیسی را هی می دادم . همه پسران نوجوان محله مثل من یک چرخ داشتند که با چوب هی اش می کردند . دختر ها هم مشغول خاله بازی بودند . یادت هست دیگ و ظرفهای مادرت رو میاوردی و به خیال خودت غذا می پختی . امدم به کنارت و گفتم غذا چی داری خانم ؟ کمی با اخم از سر تا نوک پایم را نگاهی انداختی و ترسی به جانم . احساس کردم اب دهانم از گلو پایین نمی رود . قلبم تند تند می زد. کمی عرق کرده بودم. بعد لبخند کوچکی بر گوشه لبانت نقش بست و گفتی هیچی ، فقط دارم بازی می کنم . اب دهانم را قورت دادم و نفسی تازه کردم . ولی قلبم هیچگاه برایت ارام نگرفت . وقتی که چشمانم هم بسته است باز تو را می بینم . مادرم کمی حلوا برایم پخته بود . با نان خانگی که بویش روح و روان انسان را قلقلک می داد . کنارت نشستم نان حلوا را نصف کردم نیمه ای را به تو دادم و نیمه دیگر را برایت نگاه داشتم . می خواستم غذا خوردنت را ببینم . خوب بیاد می اورم لقمه را به دندان کشیدی و دستانت را سپر دهانت . چقدر با شرم حیا . ناگاه فریاد مادرت رویاهایم رادرهم شکست . اخ ، ترکه ایسخت به پشتدست خورد . ترکه ای که زخمش بعد از ده سال هنوز بر دستت باقیست و کابوسیشد که در شبهای تنهایی من را از خواب با فریاد بیدار میکند. مادرت دست در دهانت کرد و لقمه را بیرون کشید . به تو گفت این لقمه را مادر این پسر درست کرده است .اینها همکیش ما نیستند . نجس هستند . بعد دهانت را با اب شست . ان موقع نفهمیدم که منظور مادرت چه بوده است . ترسیده بودم ، خیلی هم ترسیده بودم . نیمه دوم حلوا را بر زمین انداختم و با چوب ، چرخ را هی کردم و دویدم . تند تند می دویدم. احساس می کردم موشی هستم و گربه به دنبالم . نمیدانم چرا بغضم شکست . گریه می کردم و می دویدم . نفسم بند امده بود . به خانه که رسیدم مستقیم به اتاق رفتم و زیر لحاف خودم را پنهان نمودم . تنم می لرزید . نمی فهمیدم که چه شده است ، ولی احساس بدی نسبت به خود داشتم . دستانم را نگاه کردم . به خیالم انگشتانم دراز وکوتاه می شدند . جیغی بلند کشیدم . مادرخود را سریع به بالینم رساند. تب کرده بودم . مگر حلوای من چه مشکلی داشت . مادر پارچه ای خیس بر سرم گذاشت . من نگفتم و او هیچوقت نفهمید که ان روز بر من چه گذشته بود .اما شوق دیدنت دوباره من را به سوی تو کشاند . و باز و باز و باز تو را دیدم و با خیالت زندگی کردم . دیگر با خودم غذا نمی بردم . روحم تشنه وصالت بود . تو اب شور بودی ولی گوارا که مرا تشنه ولی نشیه ات می کرد . تا ان روز که پدر احوال مرا فهمید . خوشحال بوداز اینکه پسرش الان قلبی به وسعت عشق دخترکی سیاه چشم دارد. از تو و نسبت پرسید . انگاه که تو را به او شناساندم رنگ چهرش تغییر کرد و چه خوب می دانم که رنگ رخسار خبر می دهد از سر درون . پدر همچون ماری زخمی به دور خود می پیچید و می نالید . ناله ای از غم و تالم و خشم . سیلی ای برگوشم نواخت و گفت: این دختر و خانواده اش نجس هستند . غذایشان بر ما ممنوع است . ما قوم برگزیده ایم و روزی اینان بردگان و کنیزکان ما خواهند شد . نمیدانم پدرم چه می گفت همانگونه که نفهمیدم مادرت چه می خواست . یادت هست که به تو گفتم انچه که پدر به من گفت . و تو خندیدی گفتی من و تو عاشق ترین نجس های دنیاییم . بگذار بگویند هر انچه که دوست می دارند . مهم ان است که خلوتمان صاحبی جز ما دو تا نداشته باشد .
چرا پیرهنم را نمی گیری . دستت چرا انقدر سست و سرد است . من را نگاه کن . چشمانت چرا بی فروغ هستند . مهتاب نگاهت کو . شوخی نکن . من لباس نظامی به تن کرده ام تا تورا نجات دهم . اینها می خواهند همه محله یتان را قتل عام کنند . نه بلند شو . نگو که دیر رسیدم . صبر کن . نترس حتما بخاطر صورت خونی شده ات ترسیدی الان پاکش میکنم .بیا الان پاک میشود . نگاه کن پاک شد . هان . نه نترس الان دوباره تمیزت میکنم . نه خدایا چرا پاک نمی شود ؟ چرا پاک نمیشود؟خدایا خدایا کمکم کن . چرا چهرت محو وکمرنگ می شود ؟ چرا؟ خدایا؟خدایا؟خدایا؟
صبح شده بود . صدای زنگ ساعت نقاش پیر را در اپارتمانش از خواب بیدار کرد . روی زمین افتاده بود . درد ارتروز به شدت او را می ازرد . پایه صندلی را با دو دستش گرفت تا بایستد . صندلی سر خورد ولی هنوز با اندک زوری که برایش مانده بود ان را ثابت نگه داشت و از زمین برخاست . بوم نقاشی نگاهش را می خواست و پیرمرد تاب مقاومت در مقابل ان نداشت . نقاشی چهره ی محبوبه اش ، به سبب کشیدن دستمال بر ان ، مخدوش شده بود . پیرمرد تابلو را بر داشت و با خود گفت : این نوزاد هم مرده به دنیا امد . به سمت انباری خانه رفت و ان را کنار تابلوهای دیگر نهاد .
«انجا پر بود از تابلوهایی از چهره محو شده دخترکی جوان» .
رضا دویده هجدهم ابان ماه یکهزاروسیصد و نود و هشت
من رویایی دارم