«به یاد پدر»
بسمه تعالی
«به یاد پدر»
نویسنده : رضا دویده
رودخانه ارام بود و اب تلاطمی نداشت . رنگ اسمان به خاکستری می ماند و دلگیر . من هستم و پدر و یک قایق . پدر ارام خوابیده بود و بی حرکت . قایق حرکتی نمی کرد .گویا زمان دیگر جانی در بدن نداشت . بالای سر پدر ایستاده بودم و گریه امانم نمی داد . نفسم به شماره افتاده بود .پدر را نگاه کردم . چقدر دیدنش مرا ارام می نمود حتی با وجود بی قراری از فراقش . تضادی عجیب درونم را پرکرده بود . بابام بی نفس خوابیده بود . بلند بلند میگریستم . صدای پدر در گوشم می پیچید که میگفت : « مرد مثل کوه است ، ارام و با وقار ،نه بلند میخندد و شیون زاری نمی کند» . اما نمی توانستم .اخر نمی شد . تکیه گاهم رفته بود .انکه ملجا و ملتجای من بود دیگر نبود . خواستم بنشینم ولی زانو هایم قفل شده و نمی گذاشتند که خم شوم . شاید پدرم بود که انها را بسته بود تا یادم بیاورد که هیچگاه خم نشوم . نفسم به شدت تنگ شد و خفگی را احساس می کردم . با فریاد از خواب پریدم . جسمم با عرق حمام کرده بود . سرمای ناشی از باد کولر رعشه ای برتنم انداخت . خود را با ملحفه کفن پیچ کردم . خوشحال شدم . همه اش کابوس بود اما چه دهشتناک کابوسی . ارام گرفتم . سرم سنگین شد و دوباره به خواب رفتم .
در غسالخانه بودم . پدرم ارام و متین روی سکو خوابیده بود . نفس نمیکشید . بابا از بی نفسی مرده بود . شلنگ در دستانم اب را بر سکو می ریخت . اب شرشر کنان از کنار سکو به پایین سرازیر می گشت . کناره های سکو مثل رودخانه شده بودند . ولی رودخانه ای مرده و بی جوش خروش . نفسم از گریه به تنگ امده بود . شانه هایم از سنگینی مصیبت فریاد ها می زد . دیوار بلند پشتیبان بر سرم اوار شد. دهانم تلخ و زانوهایم قفل بودند . پسر عمویم دستم را گرفت وخواست مرا در کناری بنشاند . اما نمیتوانستم که بنشینم . نمی شد واقعا نمی شد . پدر را نگاه کردم .پاردوکس ارامش و طغیان ، لذت و عذاب غریبی را به جانم انداخته بود .
نمی توانستم نفس بکشم . بغض میشکست و می بست و این چرخه شکستن و بستن خفه ام می کرد .
از خواب پریدم . قلبم به تندی قلب پرنده ای اسیر در دستان شکارچی می زد . بدنم خیس بود از عرق سرد . اما خوشحال بودم . اره همه اش کابوس بود .چه کابوس دهشتناکی . ارام شدم چون پدر هنوز نفس می کشید ومن هنوز دارای سقفی بالای سرم بودم . سرمای کولر ازارم می داد. اما مهم نبود . ملحفه را برداشتم که سپر خود کنم . اما نه ! نه ! چرا سیاه پوشیده بودم !؟ دستی به صورتم کشیدم . این انبوهی ریش از چیست که بر چهره ام نقش بسته است !؟ نه اما اره !؟من کابوس نمی دیدم . چرا که اینبار بی پدر زندگی ام کابوس گشته بود .
«رضا دویده پنجشنبه دوم ابان ماه یکهزار و سیصدو نود هشت »
من رویایی دارم