بسمه تعالی
                      «فشار و تضاد »
نویسنده :رضا دویده
 
سیگار اخرین کامش را به استاد تقدیم کرد . و چه نکو پاداش خود را گرفت. او به سرنوشت دیگر همنوعان خود دچار گشت .کمرش خمیده و سرش را به جای سیگاری فشرده شد تا دیگر نتواند نفس بکشد .و این است سزای کسی که می سوزد تا مردمان را ارامش دهد .
به پاکت سیگار نگاهی انداخت تا شاید قربانی دیگری را برای تسکین وجودش به مسلخ ببرد . همه را کشیده بود . خشم خود را بر پاکت پیاده نمود. مچاله اش کرد . صدای شکستن خانه قربانیان خوابیده در ظرف سیگار ، گوشش را خراشید . 
برای لحظاتی بی حرکت بر روی صندلی لم داد . دهانش تلخ بود .گویی غباری از جنس خاک بر گلویش نشسته بود .سینه اش می سوخت . ششها تحمل اینهمه دود را نداشتند . کمی سرفه حالش را بهتر کرد .پرده ها را کنار زد و پنجره را باز نمود . اواخر پاییز بود . امید نسیمی روح نواز را داشت .اما ان شب اسمان هم  دلش گرفته بود . 
باید تصمیم می گرفت .تعارض بین نقش پدری و مسیولیت اجتماعی او را به شدت ازار می داد .
ایا باید فرزند خود را تحویل پلیس می داد ؟ یا از او محافظت می کرد ؟ به یاد سخنرانی های خود افتاد .بارها با دانشجویانش در خصوص تعهدات فرد در قبال جامعه سخن ها گفته بود .
اما او یک پدر بود . باید خانواده کار کرد حمایت از اعضای خود را ایفا می کرد .
خاطرات سالیان دور برایش تازه گشت . ان شب که فرزندش تب کرده بود . پزشک امپول تجویز نمود تا شاید عفونت گلویش به عقب بنشیند . کودک در اغوش مادر  از حرارت تب بی قراری می کرد .
پرستار امپول را که اورد کودک دامان پر محبت مادر را به قصد یافتن امنیت دستان پدر رها کرد . و خوب می دانست ان را جز در کنار «بابایی خود» نمی یابد . 
استاد به عکس پدرش نگاه کرد . او برایش فره ایزدی داشت . هر وقت احساس ضعف و ناتوانی می کرد ،عکس پدر روح او را جلا می بخشید . خود را در ایینه تمام قد اتاق به تماشا نشست . چقدر شبیه پدرش شده بود ،  اما شکسته و خسته .
امنیت خانواده یا مسیولیت در قبال جامعه .
باید تصمیم می گرفت . گویا نیرویی دو شانه اش را به سمت هم فشار می داد . استخوانهایش درد می کردند . به راحتی می توانست فرزندش را  از کشور خارج کند . هم پول کافی برای این منظور را داشت و هم روابط مناسب . اما او «دیگری مهم » بسیاری از دانشجویان بود . جوانانی که قرار است اینده سازان جامعه شوند . فراری دادن فرزند ، به بسیاری از باورهای ایشان صدمه می زد .ازته دل ارزوی مرگ داشت . مرگ برایش از قرار گرفتن در این تضاد نقشها بسیار اسانتر و گواراتر می نمود.
کم کمک صبح می شد و باید تصمیم می گرفت .
تصمیمی بس سخت و دشوار  .
«رضا دویده پنجشنبه نهم خرداد یکهزارو سیصدو نود و هشت »