بسمه تعالی
(( وچه شوربختی است  ملاقات مرگ در زندان ))
نویسنده : رضا دویده 
فصل اول : همشهری
شب بود . ماه پشت ابر بود . امین و اکرم به اسمان نگاه می کردند . اینها نوشته های کتاب کلاس اول آیدا دختر کوچولوی آذری استوار علیزاده بود  . سرگروهبان داشت از دخترش املا میگرفت . او امشب نگهبان بهداری پادگان  بود . استوار در منازل پرسنلی در پادگان زندگی می کرد و از آنجا که دخترها به پدر وابستگی دارند ، دخترش را همراه خودآورده  بود .
 ولی واقعا شب بود و ماه پشت ابر بود .حامد  به اسمان نگاه می کرد . هوا هم سرد شده بود . نسیمی یخ بر اندامش انداخت . تنش لرزید . اواخر شهریور در آبادان کولرهای  منازل روشن بودند و به گفته جنوبی ها بکوب کار می کردند ، اما آذربایجانی ها لباسهای گرم خود را از کمدها در اورده و به تن کرده بودند . حامد  نگاهی به دور و برش انداخت . کوه بود و کوه . 
((خدایا مو بچه آبودانوم  ، ولک تپه ماسه حاج قاسم که ده چرخ واسه ساخت خونه شون آورده بود و ما بالاش تو بچگی خاک بازی می کردیم آخره  بلندی بود اینا دیگه چی ان  . مو کجا و اینجا کجا . مو بچه شط ام )) . دلش واسه خونه اش خیلی تنگ شده بود . سه ماه ونیم است که مرخصی نرفته بود . همشهری ای هم آنجا نداشت . دلش حتی واسه ناسزا های جنوبی تنگ شده بود . می توانست تا ده به آذری بشمارد . کمی هم بلد بود صحبت کند . دلش یک جنوبی می خواست و غش می رفت برای کباب  ماهی صبور. یادش می آمد به زمانیکه چوب صندوق میوه را واسه کباب ماهی خرد می کرد . فریاد و تحقیر های پدر واسه اش نوستالژی شده بود .آن شب ، شب آرامی بود . کتابش را برداشت و وارد دخمه ای که اسمش را داروخانه گذاشته بودند ، شد . کتاب حاوی مطالب اجتماعی  در خصوص علل ریا ، نفاق و دورویی در جوامع  بود .حامد برای لحظاتی یادش رفت سرباز است . او در خیال به زمان قبل از سربازی سفر کرد . زمانیکه دانشجو بود . یادش می امد چه احترامی داشت . به خاطر می اورد چندین مرتبه دانشجویان  رییس و معاون دانشگاه را برای کیفیت ضعیف غذا مجبور به عذر خواهی کرده بودند . غرق این افکار بود که صدای آیدین او را به خود اورد :
حامد بیا بیرون سرباز کتک خورده داریم .    
_ باشه اومدوم . 
کتاب را در قفسه سرمها به ودیعه نهاد . فرنچش (پیراهن سربازی) را مرتب کرد . در را که خواست باز کند چشمش به یقلوی غذایش خورد . یک شفته برنج  مچاله شده که بهش میگفتن کوفته تبریزی. کوفته تبربزی که مادر آیدین  می پخت کجا و این کجا . لبخندی تلخ بر لبانش نقش بست . 
بیمار سربازی تازه وارد بود . چون سه و یا چهار ماه بیشتز از خدمتش نگذشته بود ، دیگر سربازان او را آشخور صدا می کردند . . سربازجدید  نتوانسته بود شرایط جدید را پذیرا باشد و در نتیجه  ارشد های گروهان او را تنبیه کرده بودند . 
_ چته 
_داغونوم کردن زدن تو ... فکر کونوم  دیگه مرد نباشوم .
_بچه کجایی 
_ابودان
_ولک مو هم ابودانیوم دمت گرم 
_تو هم ابودانی هستی سر گروهبان 
_ ها ، اسمت چیه ؟
_ سهیل 
_ مو هم حامدوم. اما چیزیت نیست ، یه خورده چلوندنت همین ، داری  تمارض میکنی ، الان دکتر مقدم میاد میفهمه ، میندازتت بازداشتگاه ،اونجا دهنت سرویسه . 
_تو رو به خاک سید عباس یک کاری کن ، دیگه نمیتونم  . بذار چند روز مرخصی بروم.
_ولک دکتر مقدم خیلی تیزه ، امشب تو بازداشتگاهی. 
_تو رو سید محمد
_یا سید محمد نمیذاروم اذیتت کنن . 

حامد  به سمت اتاق استوار حرکت کرد.

_  استوار مریض داریم
_کیه
_سربازه 
_چشه 
_استوار ،آشخوره
_خوب
_همشهریمه
_تمارض کرده ، ها؟
_ها سر گروهبان
_ هاونگ بگو بله سرگروهبان
_بله سرگروهبان
_میندازمش بازداشتگاه 
_قربونت بخاطر مو
_بمیر کپه اقلی ، میندازمش، تو هم میفرستم پیشش
حامد ساکت شد . نمی دانست چه بکند و چه بگوید . سرش رو بالا گرفت روبه سقف اتاق نفسش را بیرون داد.
_یا سید عباس دخیلک
_نفرین میکنی حامد 
_نه جون سر گروهبان 
_ارواح عمت حیف که نوکر عباس (ع)  و زینب (ع)  هستم ، مگرنه تا صبح پامرغی می بردمت . حالا گمشو 
حامد  احترام نظامی گذاشت و خواست برود که صدای آیدا را شنید : 
_بابایی چرا حرفهای بد می زنی ؟
_ببخشید حواسم نبود
_بابا ازحامد معذرت بخواه
_چی 
_ مامانی گفت هروقت حرف بد زدیم باید معذرت بخواهیم
_نمی خواد
_به مامانی میگم ، باهات هم قهرم
_باشه ؛ هی کپه اقلی معذرت میخوام
_این حرفها چیه مو معذرت میخوام اما نگاه  ،جون سید عباس پسره گناه داره ، اشخوره ، یه در خواست  مرخصی استعلاجی یه هفته ای بهش بده 
_عجب مردی هستی تو ، حتی اگر من بخوام دکتر باید امضا کنه
_شما برگه اش رو بنویس مو خودم برا دکتر میبروم .  تازه از خونه اومده دل و دماغ نداره ، از ته لنجیها شیر خشک عراقی گرفتوم براش درست میکنوم با قهوه . میسازومش برات .
_واسه عمت بسازش . فقط دفعه بعد واسه ام شیر خشک عراقی بیار .
_ فدات سر گروهبان
_فدای عمت 

 

 

 

 

 

 

 


 فصل دوم : مرد و نامرد 
_آیدین بیا ننه ام واسه ات ماهی صبور کباب کرده حشو هم برات زیاد توش گذاشته . بیا بزن به تن قضاوت کن ببین کوفته تبریزیتون بهتره یا ماهی صبورمون
_ گضاوت نمی خواد هردو شون با حالن
_ گضاوت نه قضاوت هنوز« ق »رو« گ»  میگی خواهرت هم  هنوز درست نشده بابا« ق» نه« گ».
_ برام بفرستش ، باید برم ، حامد  ،باید برم
_کجا
برام بفرست خیلی هوس ماهی صبور کردم برام بفرستش حامد ، حامد ،حامد . _
حامد  به ناگاه از خواب پرید . عرقی سرد بر اندامش نشسته بود .متوجه شد که همه اش خواب بود ، همه اش یک رویا . رویای دوست از دست رفته اش آیدین. او چند سال پبش درمسیرارومیه _ابادان تصادف شدیدی کرده بود ، وقتی که قصد دیدار حامد و خواهرش آیلین که الان همسرحامد شده بود را داشت  ،  و کشته شد.حامد به همسرش نگاه کرد . خواب بود . موهایش بر روی بالشت ، پریشان ریخته بود . دستش را لا به لای موهای آیلین کشید . حسی تضاد گونه از آرامش و غم وجود او را فرا گرفت . هروقت آیدین را یاد می کرد ، چنین می نمود . همسرش را بسیار دوست می داشت . نوازش موهایش ، حامد را تسلی می داد اما درد فراغ آیدین را دوصد چندان می کرد .  موقع نماز صبح بود . رفت که وضو بگیرد . عادت داشت بعد از وضو خیس ، خیس نماز بخواند . سلام نماز را که داد، متوجه سرمایی که باد کولر بر اندامش انداخته بود ، گردید . سرما او را به بازداشتگاه پادگان در آن شب زمستانی برد  . شبی که استوار ورندی مسئول بازداشتگاه بود . او بازداشتیهای وظیفه را به اصطلاح خودش نقره داغ می کرد . حامد سر پا با پوتین بدون بند تا نماز صبح را در انجا گذرانده بود . طبق دستور استوار شب چند سطل آب از زیر درب زندان که از زمین فاصله معنا داری داشت ، ریخته بودند  تا بازداشتیها ، شب تا صبح برای جلوگیری از خیس شدن سر پا بایستند و نخوابند . آیدین هم کنارحامد لحضه ای چشم برهم نگذاشته بود . حامد وقایع را در ذهنش مرور می کرد . آن روزکه  او بازداشت شد ، معاون افسر نگهبان بود . چون فوق دیپلم داشت درجه گروهبان یکمی گرفته بود و در گردان پشتیبانی خدمت می کرد  . سربازهای تازه وارد به پادگان ابتدا  به این گردان آورده می شدند و تا زمان تقسیم در یگانهای دیگر ، وظیفه نگهداری به عهده گردان پشتیبانی بود . حامد طبق شرح وظایف برای گرفتن غذا باید به آشپزخانه می رفت . اشپز خانه پر از دیگهای بزرگ بود . در برخی برنج و در تعداد دیگر خورشت طبخ کرده بودند. بوی غذا معده حامد را قلقلک می داد . دو ردیف طولانی از  لوله های آهنی که از لوله مرکزی آب تغذیه وبه ارتفاع دو و اندکی متر در بالای دیگها تعبیه شده بودند که به وسیله شلنگ های پلاستیکی اب مورد نیاز برای پخت غذا را در آنها می ریختند . زمین علیرغم نظافت  ، باز چرب بود . حامد  پوتین هایش رو محکم به زمین فشار می داد تا لیز نخورد . مسئول اشپزخانه یک نفر کادری بدون درجه بود . بعضی ها بهشون میگفتن ابزارمند . سرباران با  بیل غذا را در دیگ حامد می ریختند . غذا برای ۱۷۹نفر . اما با آمار آشپزخانه  همخوانی نداشت ۳۸سرباز جدید اضافه شده بودند .  . 
قربان اما ۲۱۷نفرآمار داریم _
 _لوحه این رو نمیگه
 _قربان سرباز جدید داریم 
_برن کیک و ساندیس بخورند به من چه
_قربان گناه دارند اینطوری نمیشه بچه های مردم گرسنه بمونن
_زبونت رو کوتاه می کنی یا از حلقومت بکشمش بیرون 
 _مو گزراش رد میکنوم
ناگهان  مشتی بر سینه حامد کوبیده شد و اورا به عقب هل داد . پایش لیز خورد .یکی از شیلنگهای آب که آویزان بود را گرفت و خود را نگاه داشت . فکر کرد مسئول اشپزخانه با او چنین کرده ولی خوب که نگاه کرد وی را بی حرکت دید .  
_ گمشو ، برا مسئول مو زبون درازی میکونی آشخور
بلی سهیل بود همون سرباز تازه وارده هشت ماه پیش   که حامد  کلی خدمت به وی کرده بود .حامد شوکه شده بود . نمی توانست تکان بخورد . حتی زمانیکه می دید  سهیل ملاقه را به سمتش پرتاب کرده ، نتوانست خود را تکان دهد . آیدین جلو ملاقه را سد کرد و سهیل را محکم بر زمین انداخت . 
_گیرت (غیرت ) نداری بی مرام اون روز رو یادت رفت که تمارض کرده بودی بعد همین حامد به دادت رسید بی معرفت . 
مسئول آشپز خانه که کتک خوردن سربازش را می دید با آجودانی تماس گرفت و به بهانه آشوب و برهم زدن نظم عمومی آشپزخانه ، دستور بازداشت  حامد و آیدین را گرفت . 
 
حامد با خود  فکر می کرد . چه شد . چرا اینگونه جواب کارخوب خود را گرفت . یادش به  نوشته های کتابی که آن را در داروخانه می خواند افتاد . آنجا نوشته شده بود اگر زور حاکم باشد و رای یک نفر صواب ، برخی از اعضای گروه برای بهره مندی از منبع قدرت اقدام به ریا ، نفاق و چاپلوسی می کنند . 
صدای داد و فریاد پشت درب بازداشتگاه بلند شده بود . 
_ حامد ، حامد صدای استوار علیزاده است .
_ ها ولک چکار داره .
 استوار علیزاده  از عمل ناپسند مسئول بازداشتگاه خشمگین بود . گویا گزارشش را هم به سرهنگ احمدی داده بود ، چون اجودان سرهنگ که فرمانده پادگان بود  ،همراه استوار امده بود . استوار  ، حامد و آیدین را از بازداشتگاه رها ساخت .
_ استوار باور کنید من و حامد تقصیری نداشتیم آشپزخانه آمار رو قبول نداشت بعد اون سهیل نامرد که اونشب حامد ...
_ نمی خواد بگی همه اش رو می دونم گزارش تخلف مسئول آشپزخونه و بازداشتگاه روی میزه جناب سرهنگه ، خوب حامد تو چطوری ؟
خنجر نامردی در پشت حامد زخم زده بود . تسلی بخش او مرهمی بود از جنس مردانگی آیدین . بغض گلویش را می فشرد . نمی توانست صحبت کند . به ناگاه بغضش ترکید و به گریه افتاد .
آیدین : حامد مرد که گریه نمی کنه 
استوار : بذار گریه کنه تازه داره مرد میشه . 

 

 

 

فصل سوم : 
مرگ در زندان 
_آقا پیادهَ بشو اخر خطه َ ، جلووتَر نمیرم  .
_قرار بود که تا پادگان مو رو برسونی ؟
_ میبینی آقا مخواد بُوَرَمِش دهات پایینی .
_به مو چه ، مو را باید برسونی پولش رو بهت دادوم .
_پولگَدَ بگیر ایی آقا دربس گرفتهَ . کرایَش ده قد کرایهَ تونهَ .
_ توی این کوه چکار کونوم ؟!
_ سربازم سربازای قدیم الان دو سات پیادهَ روی نمیتانهَ بکنهَ

سهیل پیاده شد . خواست درب ماشین را به نشانه اعتراض محکم ببندد اما دلش رضایت نداد . اتومبیل یک پیکان جوانان بود  که شاید ۳۰سال ازتاریخ  تولیدش می گذشت  . فقر و فلاکت در سیمای راننده و پیکانش  فریاد می زد  . کوله ی سربازی اش را بر دوش انداخت و آرام و خمیده به سمت پادگان حرکت کرد . جاده باریک بود و آسفالت خوبی نداشت . آن روز هوا خنک و مطبوع بود . با اینکه سهیل نیم ساعتی سربالایی جاده را پیموده بود و کمی هم نفسش سنگین ،هنوز سرحال بود .کارگران مشغول  جمع آوری چغندر قند بودند . در گوشه گوشه ی  زمین های کشاورزی کارگران چغندر ها را تپه تپه کرده بودند که حملشان آسانتر شود .  
سهیل  چند نفری را بعد از پیچ کوه دید که مشغول استراحت و تناول غذا بودند  . به نظر چای آتشین بود و نان و پنیر . صدایی از جمع او را فراخواند ؛
_ سرکار بسم الله 
_ممنونوم 
_ بیا عجلهَ داری برا دور میل پرچم ، کورد مهمان رو سرش جا دارهَ ، نکنهَ قابل نمیدانی ؟!
سهیل خجالت کشید . از جانبی دلش هم یک‌چای گرم میخواست . 


پهن گاو که می سوخت شعله زیبایی  را ایجاد کرده بود . صدای چلق چلق زغال چوب سهیل را آرام می نمود . سوسک های سرگین غلطان تکه های از پهن را با خود می بردند . اولین بار بود که این گونه از سوسک ها را می دید .  او به چای نگاه کرد . داغ بود .بخاری که از لبه استکان بیرون میزد او را برای نوشیدن اغوا می کرد . کمی لبانش را سوزاند ولی سوزشی لذت بخش داشت . 

_ چند ماه خدمتی ؟
_چهار ماه نداروم.آشخوروم .
_مثل باد میگذرهَ . روزی میاد آرزو ایی روزارهَ بکنی .
_آرزو این روزها ؟!
_ نهَ به ای شدت ولی نان دادن به زن و بچهَ سخترهَ .
الان سه سالهَ لیسانس دارم ولی کاری پیدا نمیشهَ . اگرم باشهَ بریهَ اوناست که پارتی و آشنا دارن . خودم چنتا آزمون شرکت کردم قبول میشم ولی بعد تو مصاحبه ردم مکنن. الانم دیه شدم کولبر اَ ناچاری. جانمان تو دسِمانهَ . هر لحظهَ ممکنهَ اَ کوه پرت بشیم پایین ، یا بهمن بیاد رومان یا مامورا گهَ مارَه بگیرن و بوَرَن.
پارسال عمو زام  زیر بهمن ماند . بهار امسال که برفاگهَ آب شد جسدِشهَ پیدا کردن .اه اگهَ منم یه آشنا داشتم یا دَسَم به یه منبع قدرت بند بود الان به منم میگفتن آقای مهندس .

سهیل به فکر فرو رفت .اگر قدرت داشت آن شب برای مرخصی مجبور نبود اقدام به تمارض کند و خودش را در خطر بازداشت و اضافه خدمت قرار دهد .
 
_ همین عموزام ، که مرحوم شد ،  یه پسر هفت سالهَ دارَ که خیلی باهوشهَ، تو مدرسهَ با بچه های سال بالا که هیکل قوی تری دارن رفیق میشهَ تغذیهَ شهَ با اونا قسمت مکُنَ ، کلا بِهِشان باج میدهَ اخرِش میرهَ با استفادهَ از اونا همکلاسیهاشهَ میترسانهَ . 

چراغی در ذهن سهیل روشن شد . اما چراغی که وجدان و انسانیت اورا با آتش خودپسندی می سوزاند . 
_ اما بهش گفتم کورد  مرد و سرپا باید بمیره . 
این جمله آخر را سهیل نشنید و شاید هم  نخواست بشنود . 

چکار کردوم .ایی یعنی مو بودم . مونه سهیل . چرا دست رو رفیقوم بلند کردوم . اونم دوستی که برام سنگ تموم گذاشته بود . چطوری شد که کاری کونوم بیفته  زندان . خدا مو دیگه چه نامردیوم . 
سهیل حالش بد بود . کمی هم تب، ولی دیگر روی رفتن به بهداری را نداشت . بند کوله اش را شل کرد تا قرص مسکنی که با خود آورده بود ، پیدا کند  .  آن را بدون آب قورت داد . دهانش تلخ شد . تلخی تا نیمه گلویش رسیده بود . باید جرعه ای آب مینوشید .  ولی تلخی بزرگتری امروز وجود او را فرا گرفته بود  . بی خیال آب شد . رنج دومی بیشتر از مرارت قرص بود .  احساس بسیار بدی داشت . او نمی خواست اینگونه شود . عشق به قدرت و جایگاه ، موریانه وار تمام وجودش را تهی کرده بود . او دیگر سهیل نبود . هرچه بود سهیل نبود . 
گونه هایش کمی خیس شدند .سهیل بر خود می گریست ، بر وجدان و مردانگی مرده و بر آزادگی از دست رفته اش. او پیکر بی جان  سهیل را می دید که در زندان قدرت مرده است  . (( وچه شوربختی است ملاقات مرگ در زندان )) .

(( رضا دویده جمعه سوم خرداد ماه سال یکهزارو سیصدو نود هشت ))