اجنبی بر دلاور مرد تبریزی نهیب زد *((ز چه بر دار جانت را برای آزادی می دهی))*.
شیر مرد گیوه هایش را در آورد و بر چهار پایه قدم نهاد آنگاه گفت : *(( تا در زندگی آزادی ام را برای جانندهم))* .
+ نوشته شده در جمعه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۱ ساعت 3:23 توسط رضا دویده
|
من رویایی دارم